پاییز هزار رنگ عاشقی که فرا میرسد و بوی مهر مهربانی در کوچه پس کوچههای شهرم میپیچد، من نیز دلتنگ مدرسه میشوم. دلتنگ روزهای خوش مهربانی در ماه مدرسه، دلتنگ روزهایی که بچه بودیم اما دل باصفایی داشتیم، دلتنگ دل خوشیهای کودکانهمان که روزی آن را قاب گرفتیم در چاردیواری دلمان، تا امروز که برگهای روزگار ورق خورده است و ما فاصله گرفتهایم از روزهایی که تمام خاطرات و عشقمان کتابهای دبستانمان بود و امروز که با دیدن عکسی درفضای مجازی، بوییدن کتابهای درسی جدید، دیدن لوازم التحریرهای رنگ به رنگی که دانشآموزان را سر ذوق میآورد برای درس خواندن، بهانهای شود برای ما تا دوباره سراغ خاطرات و نوستالوژیهایمان برویم در کتب درسی ابتدایی و شاید بهتر است بگویم در کتب درسی دهه شصت.
تو دوست دهه شصتیام بیا خیالت را به خیالم گره بزن تا گلبوتههای خیالمان را به پرواز در آورده خاطرات و نوستالوژیهایمان را از فراسوی زمان به حال بیاوریم و در فضای حال پراکنده کنیم، خاطراتی که شاید با یادآوری آنها دلتنگ روزگار گذشته شویم، شاد شده یا غمگین گردیم اما به هر حال میدانیم اینها بخشی از گذشته ما را تشکیل میدهند.
مگر ممکن است کتاب فارسی دبستانمان را فراموش کنیم، کتابی که تمام رویاهایمان در آن جای گرفته بود. و چه زیبا خود را معرفی کرد و گفت: من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم، گویم سخن فراوان با آنکه بیزبانم.
بابا نان داد
ما مهر بابا را وقتی که نان میداد آموختیم و محبت مادری را از مادر اکرم یاد گرفتیم؛ آنجا که اکرم سه روز بیمار بود و مادر با تمام توان از او مراقبت میکرد و از همان آش کشکی که برای اکرم درست کرده بود تا خوب شود آموخیتم که چگونه حرف (ش)و (ک) را بر لوح سفید کاغذ نقش بزنیم.
در همسایگی اکرم، کوکب خانمِ مهماننواز و پاکیزهای نیز بود که همه شیفته مهماننوازیش بودند، چرا که او همیشه سطل شیر را در جای خنک نگه میداشت و پنیر و ماست محلی در سفره جلوی میهمانان میگذاشت تا از خوردن غذای سالم محلی لذت ببرند.
آنجا که خواندیم "آن مرد در باران آمد" باران را هرگز فراموش نکردیم، چرا که باران یک روز کتاب کبری را خیس کرد و او وقتی کتابش را که از گزند باد و باران در امان نمانده بود در حیاط پیدا کرد تصمیم گرفت دیگر دختر منظمی باشد.!
باز باران با ترانه...
در درسهای بعدی باران با ترانه و با گوهرهای فراوان این بار بر بام خانه و مدرسهمان میخورد تا ما گردش یک روز دیرین در جنگلهای گیلان را همیشه به یاد داشته باشیم و باز باران بود که زمینهای کشاورزی ریز علی را آبیاری میکرد تا او محصول پر برکتی داشته باشد و غروب یکی از روزهای سرد پاییزی که خورشید در پشت کوههای پر برف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود و ریزش کوه جان مسافران قطار را تهدید میکرد، لباسهایش را از تن در آورده آتش بزند تا بدین وسیله مسافران را از حادثه خبر کرده و جان آنها را نجات دهد.
وقتی فداکاری ریزعلی را میخواندیم فکر میکردیم این گونه فداکاریها فقط مختص ماست ولی در درسهای بعدی با پترس، پسرک کوچکی در آن سوی دنیا آشنا شدیم که انگشتش را در سوراخ سد نگه داشته بود تا سیل روانه روستا نشود اما دست پترس کرخت شده بود.
حسنک کجایی؟
ما مسئولیتپذیری را از حسنک آموختیم آنجا که درس "حسنک کجایی " را خواندیم و دانستیم حسنک پسر بچه روستایی بود که مسئولیت نگهداری از حیوانات خانهشان را بر عهده داشت و به خوبی از عهده این مسئولیت بر میآمد، اما او یک روز هنگام بازگشت از مدرسه دیر کرده بود و حیواناتی که دلتنگش شده بودند سراغ او را میگرفتند به جز زاغی که سرخوش از پیدا کردن قالب پنیری بود که میخواست روی شاخه درختی بزم خود را کاملتر کند اما روباه مکار با تملق و چاپلوسی زاغ را فریب داد و زاغ دهانش را برای آواز خواندن باز کرد و شد آنچه که نباید میشد.
همچنان که زاغ دهانش را برای آواز خواندن باز کرده بود تا روباه مکار پیروز این میدان باشد لاک پشت و دو مرغابی نیز بودند که در یک آبگیر زندگی میکردند و در اثر خشکسالی تصمیم گرفتند با لاک پشت به جای دیگر بروند و او را بوسیله تکه چوبی که به دندان گرفته بود به آسمان ببرند به این شرط که اصلا حرفی نزند اما ما میدانستیم که لاک پشت طاقت ندارد و بی موقع دهانش را باز کرده و سقوط میکند و صد البته چنین شد و آن موقع بود که ما یک صدا میگفتیم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.
صد دانه یاقوت...
وقتی یار مهربان میخواست عظمت خداوند را به زبان کودکی به ما بگوید دست به دامن مصطفی رحماندوست شد و از زبان او درس "انار صد دانه یاقوت" را یادمان داد و گفت: صد دانه یاقوت، دسته به دسته، با نظم و ترتیب یکجا نشسته. ..... یاقوت ها را پیچیده با هم در پوششی نرم پروردگارم".
خوشا به حالت ای روستایی
این روزها که دلم برای چشمان نجیب و معصوم فرزندان ایل و روستا تنگ شده است با خود زمزمه میکنم "خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه باصفایی" و به او میگویم "در شهر ما نیست جز دود ماشین، جز داد و فریاد، خوشا به حالت که هستی آزاد " و باز دلتنگیهایم تمامی ندارد چرا که من نیز میخواستم همچون پرنده سبکبال در هوای خوش اردیبهشتی روستا قدم میزدم.
وقتی داستان دو کاجی را که خارج از ده در کنار خطوط سیم پیام روییده بودند را خواندیم دلمان به حال کاجی که ریشههایش از خاک بیرون بود سوخت و آن موقع بود که قدر دوستیهایمان را دانستیم چرا که ما چون کاج سنگدل نبودیم که چند روز تحمل دوستش را نداشت و عاقبت خودش نیز با تبر تکهتکه شد.
هنوز هم که هنوز است صدای ملکالشعرای بهار در گوش و جانمان است وقتی که شعر چشمه و سنگ را از زبان او حفظ میکردیم و میگفتیم " جدا شد یکی چشمه از کوهسار، به ره گشت ناگه به سنگی دچار." ..و چه زیبا توصیه کرد ما را به تلاش و کوشش آنجا که گفت: "ز کوشش به هر چیز خواهی رسید، به هر چیز خواهی کماهی رسید. "
خوب و عزیزی ایران زیبا
در همان سالهای دبستان بود که یاد گرفتیم مردم میهن ما در کوهستانها، دشتها و در کنار دریاها زندگی میکنند و البته هر کجا که باشند ایرانی هستند و برای همیشه به خاطر سپردیم که ایران عزیزمان را همچون جان خویشتن گرامی بداریم و بگوئیم "خوب و عزیزی ایران زیبا، پاینده باشی ای خانه ما، در هر کجایت خون شهیدان پیوسته جاری است ای خاک ایران. " و این چنین بود که عشق به وطن در جان و تن ما ریشه گرفت. و ما را به نسلی متفاوتتر از همه بچههای ایران تبدیل کرد.
میگویند ما بچههای دهه شصت نسل سوختهایم؛ چرا که درس خواندن ما با زیاده خواهیهای دشمن زبونی همراه شد که فتح چند روزه میهن اسلامیمان را در سر میپروراند و پدران و برادران ما که فقط چند سال از ما بزرگتر بودند برای دفاع از این آب و خاک صحنههای بیبدیلی از عشق و پایمردی را به تصویر کشیدند تا ما همچنان به عشق وطنمان درس بخوانیم و در همان سالهای آتش و خون بود که معلمهایمان در قاب تصویری تلویزیون برایمان درس میدادند و ما پس از نوشتن مشقهایمان میگفتیم فردا چه کسی دفتر مشق شبم را خط خواهد زد.
اینگونه بود که ما با همه دلخوشیهای کودکانهمان قد کشیدیم.
و اینگونه بود ....
.: Weblog Themes By Pichak :.

