
(( در خاکریزهای شلمچه ))
شب است و فصل خزان
باد سردی زوزه کشان
در پس کوچه های تاریک شلمچه
تگرگ سرخ از آسمان می بارد
خلوت است و ته کوچه ناپیدا
آسمان شلمچه غوغا
جای پایی دیده نمی شود
کودکی با یک خوشه انگور
مادری با یک سبد سرخ
ناله ای در دل شب
شاعری با یک سنگ صبور
آری ...
همان شلمچه است
به در دیوارش می نگرم
در این خواب آشفته
بغضی عجیب گرفته ام
آری ...
همان شلمچه است
دشمن اینجا خاکستر شد
آتش و خون همبستر شد
مردان بی ادعا
چه بی صدا
روی شنهای کویر
پشت کوه های خدا
به قعر جنگل هستی
سنگرها را رها کردند و رفتند
آری ...
همان شلمچه است
و این همان کوچه
که مردانش به دنبال خدا می گشتند
و به آن طرف اقیانوس ها رفتند
و این همان کودک
که قصه برگشتن بابا را
در لالایی مادر می شنید
آری ...
همان شلمچه است
و این همان مادر
که خبر شهادت در سبد سرخ داشت
و مرگ عزیز را روی دستهای خود تجربه کرد
و این همان شاعر
که باران شلمچه را دوست داشت
و زیر شلاقش غزل می سرود
این هم سنگ صبوری که
مردان خدا روی آن پا گذاشتند
و بند پوتین بستند
آری ...
همان شلمچه است
شاعر:حسین آرش
منبع:هنرمند دهدزی
.: Weblog Themes By Pichak :.

