از او در باره ی چگونگی حفظش واینکه چگونه حافظ کل قرآن شده ومشوقش ومعلمش در این مهارت کامل چه کسی بوده است پرسیدیم.

گفت:
پدرم مسولیت حفظ مرا بعهده داشت .
گفتیم چه کسی به پدرت حفظ قران را آموخته بود؟
گفت پدر بزرگم...
بسیار تعجب کردیم و پرسیدیم چگونه پدربزرگت زیرسلطه وسیطره ی اتحاد جماهیر شوروی کمونیست که اگر مسلمانی را بخاطر فعالیت دینیش می گرفتند مستقیما می کشتند در چنان شرایطی توانسته است به پدرت قرآن بیاموزد؟

گفت :
پدرم برایمان چنین بیان کرده است که پدربزرگم اورا وقتی که کودک بوده است سوار برالاغی میکرده و اورا طی مسافت زیاد به خارج روستا می برده و بعد چشمهایش را می بسته واو را با الاغ به یک غاری در دل کوه می برده است.
و آنجا چشمهای پدرم را باز میکرده و لوحهایی را از جایی در آن غار بیرون می آورده که در روی ان سوره هایی از قران نوشته شده بود.و پدرم هرچقدر می توانست حفظ می کرد.سپس دوباره چشمهای پدرم را میبست و راهی خانه می شدند.واین گونه پدرم حافظ قران کریم شد...

به او گفتیم چرا پدربزرگت چشمان پدرت را در مسیر می بسته است؟
آن نوجوان پاسخ داد. بخاطر ترس از دستگیری از سوی نظام کمونیستی آن کا را انجام داده است. که مبادا فرزندش را بگیرند و اورا شکنجه دهند و ایمانش ضعیف شود و جای مدرسه ی تحفیظ قرآن را در دل آن کوه را نشان دهد.
وآن مدرسه ای بود که بسیاری از مسلمانان در آنجا عاشقانه فرزندانشان را در چنان شرایط سخت نظام کمونیستی آتش و آهن با قرآن مانوس کرده بودند.
خدایا ما کجا و اینان کجا؟
راست فرموده است خداوند یکتا(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)
ما خود قرآن را فرستاده‌ايم و خود ما پاسدار آن مي‌باشيم ( و تا روز رستاخيز آن را از دستبرد دشمنان و از هرگونه تغيير و تبديل زمان محفوظ و مصون مي‌داريم ) . 
داستانی شرم آور بود برای کسی که سالها همسایه ی مسجد است حتی نمازی را آنجا نخوانده است . چه رسد به حفظ قران.
شگفتا بر آنانی که صدها حلقه ی حفظ قرآن در اطراف و اکناف سرزمینش وجود دارد اما حتی یک روز به حفظ یک سوره از قرآن نیندیشیده اند. تا بدینوسیله با خدایشان دیدار نمایند و سودی و منفعتی در این راه نصیبشان گردد.

خداوندا از کوتاهی های ما در این مسیر بگذر و دلهای مان را پاک و طاهر گردان.
و استحقاق نشر این متن و تامل در آن را نصیبمان بگردان.

آمین یا رب العالمین.



تاريخ : شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ | 15:6 | نویسنده : بهرام کیانی ده کیانی |