گفتم : لعنت بر شیطان!
پرسیدم : چرا می خندی؟
پاسخ داد : از حماقت تو می خندم!
پرسیدم : مگر چه کرده ام؟
گفت : مرا لعنت می کنی درحالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.
با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می خورم؟
جواب داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است ٬ تو را زمین می زند .
پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟
پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی ٬ برای رم دادن اسب تو خواهم آمد ٬ فعلا برو سواری بیاموز.درضمن این قدر مرا لعنت نکن!
گفتم : پس حداقل بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟
در حالیکه دور می شد گفت : من پیامبرت نیستم جوان ... !
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ | 20:5 | نویسنده : بهرام کیانی ده کیانی |
.: Weblog Themes By Pichak :.

