در آن شبها در گوشهای از سیاه چادرش، آرام و با همان متانت همیشگی ستارههای زیبای آسمان ایلش را به نظاره مینشست و افکارش روانهی دنیای غریبی از زندگی و ابهامات آیندهاش میشد. در آن فضای ساکت و آرام، گاهی از فرط خستگی روحی، بی صبرانه به جوانمردی مهربان میاندیشید که مرد رویاها و زندگیش باشد و روزها، پا به پایش مشغول کار و شبها، در انتهای امنیت و فراغ خاطر بر بالینش بیارامد و چشمان زیبایش، از ناملایمات سخت روزگار و غم بزرگی که خانوادهاش را به ستوه آورده سخن بگوید تا شاید او سنگ صبوری برای ناگفتهها و همزبانی صمیمی و بیریا برای اشکهای بیصدا و در خفا ماندهاش باشد. مثل همیشه گردنبند میخکش، که مدتها پیش مادر برایش آذین داده بود را درون پیالهی آبی بالای سرش میگذاشت تا فردا صبح، آن را با عطری تازهتر به گردنش بیاویزد و با بوی دلاویزش صبحی با طراوت و سرشار از امید و خوشحالی را آغاز کند. اما دیگر هیچ چیزی جز شفای مادر برایش معنا و مفهومی نداشت و هیچ بویی به اندازه عطر خندهها و حرفهای دلنشینش، او را دلخوش و مسرور نمیساخت. سکوت غمناک این سیاه چادر، با نالههای شبانهی مادر، که دختر را صدا میزد و طلب آب میکرد در هم شکسته میشد. درد بیعلاجی که یک سال پیش، مادر زحمتکشش را چادر نشین کرده بود، رنگ خنده و نشاط را از لبان همسر و فرزندانش به یغما برده و دختر بزرگ خانواده را بیشتر از همه متاثر کرده بود. خستگی و مسئولیت پذیریهای او در شرایط بیماری مادر و تیمارهای شبانه و غصههایش، در رخسار و قامت زیبای او، چنان طنین انداز شده که ترحم تمام زنان و مردان ایل را برانگیخته بود.
غروب که میشد خورشید رنگ و بوی عجیبی به ایل میبخشید و صدای نیلبک چوپان پیر ایل، چنان از دل بر میخواست و بر دل مینشست که دلگیری این غروب مبهم و محزون را به بینهایت میرسانید و ایلدخت، دختر صبور و مهربان ایل در بطن وجود غمبار خود آنچنان میشکست که دیوانه وار میگریست و در امواج تکان دهندهی خاطرات خود و مادرش دست و پا میزد.
.: Weblog Themes By Pichak :.

