کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد

وبی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت

همه ی خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد،

پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت

و با سرعت از خانه خارج شد،وارد مغازه شد با ذوق گفت:ببخشید آقا

یه کمربند می خواستم آخه...آخه...فردا تولد پدرم هست.....

ـ به به مبارک باشه،چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی ،مشکی یا قهوه ای .....

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت،فرقی ندارد،فقـط...فقـط...دردش کم باشه.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۶ | 18:0 | نویسنده : بهرام کیانی ده کیانی |